Farsi Dictionary

Indic

وابسته به هند، هندي.

Indican

شيره نيل ، ماده سازنده نيل.

Indicant

اشاره نما، نماينده ، نشان دهنده ، دلا لت كننده.

Indicate

نشان دادن ، نمايان ساختن ، اشاره كردن بر.

Indication

نشان ، اشاره ، دلا لت ، اشعار، نشانه.

Indicative

اخباري ، خبر دهنده ، اشاره كننده ، مشعر بر، نشان دهنده ، دلا لت كننده ، حاكي ، دال بر.

Indicator

انديكاتور، نماينده ، شاخص ، اندازه ، مقياس ، فشار سنج.

Indices

(صورت جمع كلمه index).

Indict

(حق.) عليه كسي ادعا نامه تنظيم كردن ، اعلا م جرم كردن ، متهم كردن ، تعقيب قانوني كردن.

Indictable

(حق.) قابل تعقيب.

Indicter

(indictor) تعقيب كننده ، اعلا م جرم كننده.

Indiction

(بستن) ماليات پانزده ساله املا ك ، اگهي ، اعلا م ، دوره پانزده ساله ، ارزيابي.

Indictment

(حق.) اعلا م جرم ، تنظيم ادعا نامه ، اتهام.

Indictor

(indicter) تعقيب كننده ، اعلا م جرم كننده.

indicated

نشان داد

Indicates

نشان ميدهد

indicating

نشان ميدهد

Keyword

Criteria